تبليغاتX
یادداشت های یک جوجو شهرساز

یادداشت های یک جوجو شهرساز

به نام خدا

اصلا یادم نبود این وبلاگم هست. اینجا لو رفته شاید یه وبلاگ دیگه بزنم با یه عنوان دیگه. امروز آخرین امتحانم رو دادم در حد 4-5 نمره جواب دادم از 5 نمره میان ترم هم که 2/5 شدم در خوشبینانه ترین حالتش میشه 7. خوبه ؟نه؟ خداییش تا حالا دیگه 7 نگرفته بودم .عجب ماجرایی شده داستان دانشگاه رفتن ما. تموم هم نمیشه دیگه دارم می پکم دیگه تحملشو ندارم . 


زمزمه ای در گوشم می پیچد و مرا به خود میخواند بر میگردم جاده تاریک است دوباره به راه خویش بازمی گردم لااقل اینجا نور فانوسی هست.دوباره صدا و باز هم صدا .دختری آن طرف ایستاده و با انگشت مرا نشان می دهد اعتنایی نمی کنم اما در دلم غوغاییست. بگذار هر چه میخواهد بگوید بگذار بگویند دیگر چه اهمیتی دارد. از آن روز که ستاره ام را گم کردم در شهر آدمک ها سرگردان از این سو به آن سو می آیم و می روم . گویی سرگردانی ام را پایانی نیست و هم نفسی هم .پیدایم می شود و او هر روز گم تر. اما نه این منم که گم شده ام گاهی دوان دوان و گاهی آهسته می روم و می روم و گاهی می ایستم و به عقب نگاه می کنم .می روم چون باید بروم .من اینجا نمی مانم . اینجا حصارها جای فاصله ها را پر کرده اند و گویی همه چیز حصار می شود آدمها حصار می شوند من حصار می شوم و او نیز.دل خوشم به این که می گذرد و باز چشم به هم زدنی می گذرد اما من هنوز اینجایم .همین جا همان نقطه ای که آغاز راهم بود همان که از آنجا شروع کردم اما نه اگر اینجا همانجاست پس چرا احساس غربت می کنم؟ کاش دلتنگی ام را فهمیده بودی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 2:27  توسط 1224499  | 

نمیدونم چرا همیشه کلی حرف واسه گفتن دارم اما به اینجا که میرسم چیزی یادم نمیاد. امروزم گذشت .فردا قراره برم با یکی صحبت کنم یکی که کلا از یادم رفته بود هرجند میدونم اون همیشه به یاد منه. فردا روز خوبیه، میدونم.

به بعضی نگاه ها اهمیت نمیدم . تو هم همین کارو بکن 

آقای میم الف عین نمیدونم چرا گیر داده و همش دوس داره با من کل کل کنه  جون شما نمیدونم .  امروز حوصلشو نداشتم جوابشو بدم فقط با یه حالت همراه با لبخند نگاش کردم . فکر کنم خودشم از چیزی که گفت پشیمون شد البته امیدوارم 

دلم میخواست تو هر زمانی از طول زندگیم بودم به غیر از الان.دو سال قبل یا حداقلش دو سال بعد .البته ترجیحا همون دو سال قبل .کاش این دو سال زودتر تموم میشد 

کلاس طراحی گیر نیاوردم بیخیالش شدم فعلا 


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 2:20  توسط 1224499  | 

حرف تازه ای نیست...

این روزا دلم گرفته اوضاع کلا نسبت به قبلا خیلی بهتره منم بهترم پارسال همین موقع شرایطم افتضاح بود تازه بعدش افتضاح ترم شد. حوصله جنگیدن ندارم دیگه با این با اون مسکن و شهرسازی با استاد انگار همش باید جنگید همه دارن میجنگن منم یه گوشه ای سپر به دست نشستم و دارم بقیه رو نگا میکنم.آخه دختر بترکی بمیری نمیشد مثل آدم موقع تعیین رشته چشماتو وا میکردی. هان؟؟؟؟؟؟ ده هه .مگه کوری جلوتو نگا کن.

 ولی هنوز خسته نیستم پرم از انرژی اونم از نوع پتانسیلش (عجب روحیه ای دادم به خودما یکی نیست بگه این انرژی پتانسیل آخه کی قراره به جنبشی تبدیل بشه)

از دیروز تا حالا یه چیزی نزدیک به 50-60 تا اس ام اس داشتم. به جز 5 تا بقیه از طرف یه نفر بود همش.وای منو این همه خوشبختی محاله   یکی باز گیر داده ناگفته نماند منم یه مقداری تجربه تو این مدت کسب نمودم دیگه به همین راحتی سر کار نمیرم هرچند من هیچ وقت سر کار نرفتم به اون معنی.دیدم حوصله ندارم گفتم بذار یه کم بخندیم(با خودمان) کم نیاوردمو سر کارش گذاشتم مثلا .هه هه هه .خیلیم بی مزه بود هیچم نخندیدم.بعضی روزا گوشیو میگیرم دستمو هی نگاش میکنم هی نگاش میکنم هیچ صدایی ازش در نمیاد .میزنم تو سرش بازم صداش درنمیاد.وقتیم که یکی زنگ میزنه یا اس ام اس میده حتما یه کاری چیزی داره اصلا میدونی هیشکی منو دوس نداره .

تا الان 4 تا موسسه رفتم واسه کلاس طراحی برنامم جور نمیشه تداخل داره با یونی. اولش که زوری بود بعدم یه کاری کردم که موندم توش بازم زوری بود(شما الان هیچی از این جملات و متوجه نمیشین رمزی بود) .دلم واسه خط کشیدن تنگ شده  نمیدونم تو این شهر درندشت دیگه موسسه از کجا گیر بیارم؟

وبلاگ تو موتور جستجو ثبت نشده حالشم ندارم دنبالشو بگیرم اصلا دیگرا چرندیات مرا بخوانند که چه

همچنان دلم واسه خانم شین تنگ است

و دیگه اینکه یه چیزیم هست که نمیتونم بگم مطلب خاصی نیست ولی نمیخوام بگم .فضولی؟



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 0:52  توسط 1224499  | 

به دلایلی دلم نمیخواست این پستو بنویسم روز خوبی واسه 1224499 نبود .امروز روز دومی بود که کلاسا تشکیل میشد. اولین جلسه مسکن با دکتر ایراندوست و مهندس صادقی. اولیو که از قبل میشناختیم دومیم قرار شد از هفته آینده افتخار آشنایی بدن.میدونی من از اولشم کیو رو دوست داشتم خیلی با شخصیته .بین پسر و دخترم هیچ نوع تفاوتی قائل نمیشه یه بار به یکی از دخترا گفت اون گوشیتو از رو صندلی برمیداری یا بندازمت بیروننیشخند

مثل همیشه اولش تصمیم گرفتم به این نحو  خر بزنم حسابی.این فقط واسه 5و نهایتا 6ونیم روز اوله بعد به این نتیجه میرسم که نه اول یه هندونه رو به سلامتی به مقصد برسونم تا بعد حساب اون یکیشم برسم. این تصمیم کبری مربوط میشه به 4 روز .بعدش موبایلم رو میزارم کنارم و محتویات یخچالمون رو ابتدا خالی نموده سپس به اتاق خود برده در را بسته و اینجوری شروع می کنم به درس خواندن شاید هم خوردن. ناگفته نماند در تمام مدتی که من با علاقه و اشتیاق فراوان درس میخوانم ام پی تری موبایلم در حال پخش اصواتی است که جون شما من هیچ توجهی به آن نمیکنم اما نمیدانم چرا مثل بلبل همه اش را حفظم میشود شاید موقعی که بچه بودم مامانی لالاییش را برایم میخواند که این طور یادم مانده.این حالت روحانی تا حداکثر 45 دقیقه ادامه میابد. بعد دچار خستگی میشویم و به خواب عمیقی فرو میرویم

تا فرداش که به زور از خواب بیدارمان میکنند که پاشو باز از کلاست جا موندی ما هم با حالت عصبانیت از خواب برخاسته و نق میزنیم که .آی ی  ی چقددددددد خستم دیشب تا دیروقت درس میخوندم. دوان دوان با صورت نشسته راهی دانشگاه شده با 15 دقیقه تاخیر به نحوی وارد کلاس میشویم که انگار با همه دوا داریم. اینم بگم بعضی از دخترای کلاس برای اینکه به مراسم رنگ آمیزی صورتشان برسند 5و نیم صبح از خواب برمیخیزند گزارش شده این مراسم گاهی تا 7 و نیم هم به طول می انجامد. متد جدید درس خواندن ما این طور آغاز میشود یک لیوان چای و سپس مینشینیم برنامه ریزی میکنیم برای پایان ترم و فرجه چون به این نتیجه میرسیم که حالا زوده تا آخر ترم یادت میره. بعد با اعتماد به نفس تمام برنامه مان را پاکنویس کرده و در قفسه میگذاریم تا موعد مقرر .بعد به سراغ داداشی رفته نمیگذاریم او درس بخواند البته ما چرا خودش ادای معلم هایش را در می آورد  . کارهای دیگری هم هست نمیگذارم اوقاتم به بطالت بگذرد مثلا  همین طور.اواسط هر ترمی عاشق میشویم ،خیلی. همه نفسمان میشود .این قضیه تا آخر ترم هم ادامه پیدا میکند آخر ترم متوجه میشویم عشقمان به درد ما نمیخورد دعوای شدیدی با او میکنیم گاهی هم سر اینکه درمورد  یکی از اساتید حرف چرندی میزند با او دعوا میکنیم.آخر میدانید ما روی اساتیدمان تعصب داریم عشق سر جای خود ولی احترام استاد واجب است.عشقمان دو روز بعد به یکی دیگر از دخترهای کلاس نامه عاشقانه میدهد .اینجاست که ما میترکیم از غصه.فرجه آغاز میشود در همین زمان است که یادمان می افتد پروژه هایمان را نیز انجام نداده ایم .کارهای دیگری هم هست با آغاز فرجه مهمان هایمان که معلوم نبود تا حالا کجا بودند به خانه ما سرازیر میشوند و با اتمام آن کاغذی را که برنامه ریزی کرده بودیم ناگهان در قفسه می یابیم .قاط میزنیم آن را مچاله کرده گاهی ریز ریز می نماییم. شب امتحان فرا میرسد موبایلمان را خفه کرده به گوشه ای پرتاب می کنیم و با هر کس که به شعاع 1000 متری اتاق نزدیک شود اینگونه برخورد میکنیمدر این شب عزیز مگس اگر در کوچه پاورچین پاورچین راه رود سوسکش میکنیم. حین امتحان: و پس از آن:praying .

منتظر میمانیم تا نمرات بیاید .در کمال ناباوری درسی را که مطالعه نموده بودیم 13 شده و درسی را که فقط صفحات فرد آن را انتخاب و یک خط در میان با سرعت برق و باد از نظر گذرانده بودیم 17 میشویم. خودمان با پای خودمان میرویم اعتراض که آقا من همش 10 نمره جواب داده بودم. به اعتراضمان توجهی نمیشود.چه میشه کرد بچه مثبتیم دیگر. میشینیم با خود فکر میکنیم ببینیم عوامل موفقیتمان چه بوده به این نتیجه میرسیم که همش تقصیر اون پسره بی شعوره نذاشت من درس بخونم.

خداییش آب و هوای دانشگاه بد جوری بهمان ساخته این ظاهر قضیه است هیچ کس از درونمان خبر ندارد که . تصمیم میگیریم ترم بعد با جدیت تمام مثل بچه آدم درس بخوانیم.....

راستش امروز با دو تا از بچه ها رفتیم خوابگاه نمیخوام بگم اونجا چی دیدم  و چی شد فقط با تمام وجودم حس کردم دلم واسه خانم شین .سین تنگ شده اومدم و بهش زنگ زدم خانم سین.سین خواهر دوقلوشون گوشی رو برداشت گفت الان نیست قرار شد خودم بعدا بهش زنگ بزنم.الان درست یک ماهه که خان شین رو ندیدم هر دفه اون زنگ میزنه من نیستم هر دفه هم من اون نیست. اومدم خونه و دیگه هم بهش زنگ نزدم امروز دلم از خیلیها گرفت نمیخواستم واسش موج منفی بفرستم....

امروز فهمیدم سادگی گناه بزرگی است

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 4:30  توسط 1224499  | 

برگ اول

من یعنی همون 1224499 قصد دارم از این به بعد خاطراتمو اینجا بنویسم. رشتم شهرسازیه و خوب چون دانشجویای این رشته یه جورایی درسشون با زندگیشون پیوند میخوره طبیعیه که بخشی از خاطراتم راجع به همین موضوع باشه .البته همیشه اینقد خشک و بی مزه و جدی نیستم ،میدونید اولشه یه کم حول(هول؟) شدم

همیشه وقتی بعد از مدت ها یادش می افتادم یه دلیلی داشتم که منو به طرفش میکشوند مثلا یه خواسته تازه بعد از کلی گله و شکایت و نق و نوق. همیشه ازش میخواستم دستامو بگیره .امسال تابستون یه اتفاقی افتاد که الان میگم خداجون  دیگه هیچ وقت دستمو ول نکنی دیگه تنهام نذاری ،به حال خودم نذاری.یادم رفته بود پشتم ایستادی و مراقبمی یادم رفته بود هوامو داری .قول میدم دیگه ....بهت حق میدم باور نکنی آخه خودمم باورم نمیشه

تا دو قدمی یه گناه خیلی بزرگ رفتم و برمگردوندی .میدونم حتی اگه اون گناهم مرتکب میشدم بازم منو میبخشیدی ....مثل همیشه.خدایا تو میبخشی تو از حق خودت میگذری ولی این جماعت جاهل از حق تو نمیگذرن.

خدایا به اونم کمک کن میدونم داره اذیت میشه خنده داره ولی من بهش حق میدم درکش میکنم ولی کاری ازم برنمیاد میفهممش اما نمیتونم کاری واسش انجام بدم چون فقط تویی و فقط خودشه که میتونه بهش کمک کنه.بازم همون قصه تکراری سیب و آدم 

خدایا از این به بعد دستمو محکم تر بگیر

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 6:38  توسط 1224499  |